آرمیتا آرامش جانم

من مامان آرمیتا هستم خاطرات دختر گلمو می نویسم

 

 

سلام به مامانها و نی نی خوشگلشون این هم آدرس جدید ما در نی نی وبلاگ

http://armita1389.niniweblog.com/

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

 

سلام عزیزم تو این ۲ هفته ای که نبودیم ۲۵ اردبیهشت اسباب کشی داشتیم

خونه ای که پر از خاطرات خوب بودپیوند عشقمان را شروع کردیم ۹ ماه بارداریم پر از خاطرات خوب بود

 و بزرگ شدن گلم که دقیقا ۲ سال ۲ ماه ۲۵ روز تو این خونه زندگی کرد تو یه خونه نقلی و کوچولو

حالا خدا را شکر میکنم بعد از ۴ سال و نیم صاحب خونه از خودمون شدیم همیشه خدا را شاکرم

و از همسر گلم عزیزتر از جانم واقعا خیلی زحمت کشید برای درست شدن خونه

یه دنیا ممنونم همیشه به فکر راحتی ما هستی آرش عزیزم خیلی زیاد دوستت دارم

۲۶ اردبیهشت  روز آرزوها بود ما هم روزه گرفتیم برای همه دوستان هم دعا کردم اما یه اتفاق خیلی بد افتاد

ساعت ۹:۳۰ بود رفتم برای اعمال نماز شب آرزروها و افطار بخورم آرمیتا را هم بردم خونه مون طبقه اول

بود گفت مامانی خودم از پله ها بیام پایین من هم دستش گرفتم یهو دستم ول کرد از ۱۰ پله افتاد

نمیدونید چه بلایی سرم آمد پله ها هم نرده نداشت پرت شدی پایین فقط جیغ کشیدم بابایی و عمه بالا اومدن

دیدن تو وسط پله هایی داری گریه میکنی قربون دختر صبورم بشم کمی گریه کردی بعد رفتیم آن خانه

لباسهایت عوض کردم فقط میگفتی سرم درد میکنه اصلا سرت را روی زمین نمیزاشتی کش موهایت باز کردیم

دیدم وسط سرت یه شکاف ایجاد شده و خون اومده یکی از آشنایان دکتر بود تا بیاد من هم رفتم نماز شب آرزوها

را خواندم یه عالمه براش دعا کردم خدا را شکر وقتی دیدش گفت چیز خاصی نیست فقط اگر استفراغ کرد سریع

بیارینش بیمارستان با بابایی رفتی آبمیوه خریدی خوردی خدا را شکر اتفاقی نیافتاد شام هم خوردی اما سرت را

روی بالش نمیزاشتی ساعت ۱۲:۳۰ شب مامانی افطار کرد به اصرار بقیه اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت

خدا را شکر شب هم راحت خوابیدی اصلا اذیت نشدی اما تا صبح بالای سرت بودم خوابم نمیبرد از این به بعد فقط

بغلت میکنم از پله ها بالا و پاییین میریم خدا یا ازت شاکرم از دخترم محافظت کردی یه معجزه الهی بود

۲۷ اردبیهشت دومین قرار نی نی وبلاگی بود متا سفانه ما نتونستیم بریم آرد بازی بود انشالله سری بعدی

۲۹ اردبیهشت ۲ سال شد بلاگفا اما از این به بعد دیگه میخایم بیام نی نی وبلاگ خدا حافظ بلاگفا

۱ خرداد ۲۷ ماهگی دخمل شیرین زبونم بوده ۲۷ ماهگیت مبارک دختر قشنگم

ماشالله اینقدر شیطون شدی هر چی نمیدونی میگی این چیه توضیح میدم برات ماشالله زود یاد میگیری

تو خونه جدید هم دست به کابینت ها میزنی دیروز یه جا ادویه مامانی شکستی باید همش مراقبت باشم

 

۱ خرداد تولد باباجونی هست تولد پدرشوهر عزیزم مبارک باشه

انشالله همیشه شاد و سلامت باشی سایه ات همیشه بالای سرمان باشد

عمه هم شب یه کیک گرفت تولد باباجون جشن گرفتیم باباجون اینا تازه دارن اسباب کشی میکنن

تو هم از فرصت استفاده میکنی دست به همه چیز میزنی نفس مامانی

و در آخر روز پدر را به همه پدرهای خوب دنیا تبریک میگم مخصوصا به همسر گلم و پدر خوبم و پدرشوهر عزیزم

انشالله همیشه سلامت باشید سایه اتان بالای سر ما باشه

عکسها بعدا میام میزارم خیلی کار دارم ببخشید دوستان عزیزم بهتون سر نمیزنم دلم برای تک تک تون تنگ شده

انشالله خونه سر و سامان گرفت میایم داریم به مادر شوهرم اینا کمک میکنیم تا ساعت ۵ صبح کار میکنیم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

 
 

رجب آمد رجب آمد

رجب از بهر من آمد

این رجب چه مهربونه

برام از خدا می خونه

 

رجب بهانه ای است برای دوستی با خدا ، لحظه هایت سرشار از این دوستی باد .

 


روزجمعه ۲۰ اردبیهشت ساعت ۷ شب قرار نی نی وبلاگیهای اهوازی بود

خیلی خوش گذشت با مامانهای خوب و مهربون آشنا شدم و نی نی های خوشگلشون

البته نتونستم خوب از بچه ها عکس بگیرم مشغول پاپ کورن خوردن بودن

انشالله قرار ه در آینده این قرارها ادامه داشته باشه

جای مریم جون مامان پریسا و خاله باران گل خیلی خالی بود

 و سارا جون خوش رو خوش خنده یه کیک خوشمزه درست کرده بود دستش درد نکنه

انشالله همیشه شاد و سلامت باشیم کنار یکدیگر

علی جون _کیاوش_ آرمیتا_سپهر_آرسام_الینا_ مانی _محمد فرزام

 

علی خوشتیپ

علی خوشتیپ

آرمیتا گلی و آرشیدا خوشگله و یه تشکر ویژه از زهره جون دوست خوب و مهربون و خنده رو

کیاوش ناز و دوست داشتنی با مامان مهربونش خیلی تو دلم نشست

 

سپهر گل با مامانش زهرا جون

محمد فرزام عزیز با مامان و عمه معصومه گلش آمده بود

الینا جون خوشگل و آرام با مامان منا خوشرو

ع

مانی جون  خجالتی

ع

آرسام کوچولو کوچکترین کودک

آرسام

کیک خوشمزه سارا جون

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

سلام به عشق زندگیم

سلام به دوستان گلم و نی نی های ناز نازی

بعد از یک هفته اومدم پای نت دلم برای همه تنگ شده بود

عزیز دلم پنجشنبه ۱۲ اردبیهشت با مامانجون رفتیم ماهشهر با قطار برای سومین بار بود سوار شدی

چون عمو مهران تاندول پاش پاره شده بود رفتیم ماهشهر پیش خاله اکرم

سوار قطار که شدیم از پشت پنجره بابایی نگاه میکردی باهاش خداحافظی میکردی

به خاطر مشغله کار که داشت نتونست بیاد قرار بود شب بیاد

قطار حرکت کرد برای خودت روی صندلی نشسته بودی چون از خواب بیدار شده بودی حوصله نداشتی

هیچی هم نخوردی چند دقیقه بعد از حرکت یه باران شدیدی آمد آرمیتا محو تماشای باران شد

بعد حوصله اش سر رفت بهانه بابایی میگرفت میگفتی بریم پیش بابایی خسته شدم

یه واگن خالی بود رفتیم اونجا باهات بازی کردم شعر خوندم تا بالاخره رسیدیم

باد شدیدی میومد ما هم زود ماشین گرفتیم رفتیم خونه خاله

شما هم خوشحال به خونه رسیدیم خاله صبحانه آورد نخوردی

 گچ پای عمو مهران آبی بود آرمیتا اینقدر میترسید همش گریه میکرد

تا عمو جوراب پوشیده باهاش بازی کردی ظهر هم خوابیدی

عصری بردمت تو پارکینگ و تو کوچه یه عالمه بدو بدو کردی چون بهانه بابایی میگرفتی

با لب تاپ برات عمو پورنگ گذاشتم تا کمی ساکت شدی

جمعه ساعت ۸ صبح بابایی اومد به خاطر شما صبح زود حرکت کرده بود اومد پیشت

وقتی بیدار شدی یه عالمه خوشحال شدی ناهار خورش سبزی خوردیم ظهر هم خوابیدی

عصری هم با بابایی و عمو رفتیم پارک هوا سرد شده بود از صبح باران زده بود همراه تگرگ

یه عالمه بازی کردی اینقدر ذوق میکردی قربونت برم بعد از یک ساعت بازی خسته شدی آمدیم خانه

شام خاله درست کرد رفتیم دریاچه شام خوردیم رفتی با وسایل بازی کردی نه انگار تازه از پارک اومدی دوباره از

این سرسره به اون سرسره سوار تاب و الاکلنگ

بعدبا هم رفتیم کنار آب ازت عکس بگیرم یهو دیدم دویدی تو آب تا کمر رفتی تو آب تا تونستم بگیرمت

با اینکه ترسو هستی نمیدونم رفتی تو آب اصلا نترسیدی اگر نمیگرفتمت میرفتی

به خاطر همین موضوع خیس شدی دور پتو گذاشتمت اومدیم خونه لباسهایت را عوض کنم

فردا ظهر از خواب بیدار شدی با هم بازی کردیم عصری رفتم بازار اصلا لباس سایز شما نبود

ساعت ۸ شب آمدیم اهواز تو راه هم چیپس خوردی بعد خوابیدی تا اهواز

ماجرای سه روزه ما به ماهشهر البته خیلی خلاصه نوشتم ببخشید طولانی شد

 

از روز یکشنبه خاله اینا اومدن خونه ما امروز عمو عمل داشت برای پایش صبح رفت بیمارستان

انشالله هر چه زودتر خوب بشه قراره دوباره بیان اینجا

در حال اسباب کشی هستیم یه عالمه کار داریم این چند روز با کمک خاله وسایل جمع کردیم

 

 

خانم گلی داخل قطار از تو پنجره نگاش میکردی

قربونت برم عاشق بارونی 

 باز لباس سفید کردم تنت میگفتی من عروس شدم عاشقتم هستی من

قربونت برن همش با کیفت بازی میکردی یا نقاشی میکردی 

فداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای این خوشگله

گل زیبا روی من 

یکی یه دونه خونه ما عشق ما نفس ما هستی ما 

بفرمایید ادامه مطلب 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

  

سلام بهونه قشنگم برای زندگییم

دیروز ۹ اردبیهشت تولد مامانی بود تولدم مبارک

 عاشق روزهای تولدم هستم هر سال بابایی برام کیک و گل میخرید اما امسال خودم دوست داشتم درست کنم

مخصوصا خانم گلی تو هر کاری کمکم کرده به همه چیز دست میزد تازه باید جواب سوالاتش هم میدادم

ژله را درست کردم واقعا خیلی زحمت داشت اسم ژله سوپرایز بود از اینترنت گرفتم بعد برای ناهار زرشک پلو با

مرغ درست کردم بعد از ناهار کیک درست کردم چون بیرون یه عالمه خامه داره ما نمیخوریم زیاد به خاطر همین

خودم درست کردم رنگین کمانی همه رنگها هم آرمیتا میگفت من هم میرختم چه لذتی داشت قربونت برم الهی

تا عصر همه چیز آماده بود بابایی نبود رفته بود سر کار یه مهمونی ۲ نفره گرفتیم چقدر خوش گذشت با هم

بودن عاشق هر لحظه با تو بودنم تا پارچه سفید گذاشتم میگفتی عروسم عرسی منه فدات بشم میدونی لباس

سفید مخصوص عروسه الهی من زنده باشم عروسی یکی یه دونه ام را ببینم البته بابایی شب قبل کادو مامانی

داده بود از اینجا از مادر عزیزم و مادر شوهر گلم و خواهر شوهرم ممنون از هدایایی که بهم دادید  

 

تولد تولدت مبارک بیا شمعها را فوت کن تا صد سال زنده باشی

 

قربونت برم همش میپریدی بالا میگفتی مامان عروس شدم

در حال بریدن کیک

 

ژله که درست کردم واقعا خوشمزه بود

 

 

 


 

 

 والپیپر روز مادر،پوستر تبریک روز مادر


  
 

فردا روز مادر خدا را خیلی شاکرم که ۳ سالی هست من را لایق مادر بودن کرده

یکی از اون فرشته ها آسمونیشو به من داده.

به خاطر این لطف و نعمت بزرگی به من عطا کرده

ممنونم و روز و شب شکر نعمتش رو به جا میارم

این روز قشنگ و زیبا رو به مامان گلم ، مادرشوهر عزیزم همچنین همه مادر های مهربون تبریک میگم

برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی و لبی خندان آرزو میکنم

 

این شعر تقدیم میکنم به مادر عزیزم هر چه دارم از اوست

 

زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است. زیباترین خطاب “مادر جان” است.

 “مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق.

 واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید.

 روزت مبارک مادر

 

آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،


تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد


به مادرم…


که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

شکلک های محدثه 

 این شعر از طرف آرمیتا گلی به مامانجون هایش

 

مادرجون این دسته گل تقدیم تو،به شرط اونکه تو خودت گل باشی و من خاک زیر پات

 

 این شعر از طرف آرمیتا گلی به مامانی

 

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک
 
طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من
 
تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای
 
مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم
 
 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

سلام گل قشنگم

قربون شکل ماهت بشم برای اولین بار بدون بابایی رفتیم پارک ۲ نفره

با ذوق کردنت یه عالمه شاد میشدم چرا زودتر از اینها با هم نیامدیم

بعد از بازی کمی غذا خوردی دوباره بازی کردی عاشق بچه هایی

موقع برگشتن برات بستنی خریدم تا آخرش خودت خوردی خیلی خوشحال شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمایشگاه کودک

 

بعد از نمایشگاه رفتیم پارک کوثر تاب تاب عباسی

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

 

سلام  عزیزترینم

نفسم عشقم ۲۶ماهگیت مبارک

دخمل شیرین زبونم این روزها را هیچ وقت فراموش نمیکنم عاشق تک تک حرف زدنات هستم

جمله بندیت کامل شده خیلی بهتر حرف میزنی تا ۶ کلمه پشت سر هم حرف میزنی

شعرها و داستانها را که میخونم اول فقط یک کلمه را میگفتی اما الان ۳ کلمه را میگی

قربونت برم وقتی بچه ها را میبینی تو تلویزیون همش میگی عزیزم

 

خدا را شکر وابستگیت نسبت به مامانی کمتر شده حالا با بابایی هم میخوای تا از خواب بیدار

میشی میگی بابایی کداست  زنگ بزن بابایی من الو کنم

 

بابایی : سلام دختر قشنگم

آرمیتا : سلام بابایی بیا اونه بریم تارک (بیا خونه بریم پارک)

 

بعضی شب ها با بابایی میریم پارک خدا را شکر برای خودت مستقل شدی تنهایی سوار همه

چیز میشی با بچه ها بازی میکنی خیلی دوست داری بچه ها رو دوربین با خودم نمیبرم چون

خانم گلی نسبت به دوربین حساس شده هر کاری میکنم نگاه به دوربین نمیکنه عکس بگیریم

به خاطر همین تو این چند مدت عکس نگرفتم تا بهتر بشه

 

داستان بزبزقندی به طور خلاصه میگه

آرمیتا میگه مامان بزی رفت پیپس بخره چون خودش عاشقه چیپسه همه مامانها باید پیپس بخرن

گرگه عسل خورده  -  دست و پا آرد زده - مامان بزی گریه کرد - قیچی کرد شکم گرگه-

سنگ تو شکم گرگه - افتاد تو آب

البته داستانهای دیگه میخونیم بعضی از کلمات اونها را هم میگی

 

 یه دختر دارم شاه نداره

 از خوشگلی  تا نداره

به همه کسونش نمیدم

به راه دورش نمیدم

به کسی میدم که کس باشه

پیراهن تنش اطلس باشه

 

آرمیتا گل است لاله لنگه داره نداره عطر و گل و شکوفه از سر روش میباره

 

تو کتابها نوشته تنبلی کار زشته

مادام تو رختخوابه ( اختخوابه)

پاشو پاشو بیدارش کن (تن)

از رختخواب جداش کن (تن)

بشور دست و رویش

شانه بزن به مویش

 

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

تو رخنخوابه آبی مخمل خوابیده

یه روز مامان رفته  از بازار خریده

قشنگتره از عروسکم هیچ کس ندیده

 عروسک من چشماتو باز کن

وقتی که شب شد اونوقت لالا کن

 

و خیلی از شعرهای دیگه البته اینها را از ۲ سالگی بلد بودی.

تمام رنگها را یاد گرفتی قربونت برم اشکال هندسی دایره و مربع یاد گرفتی

دست و پا راست و چپ هم یاد گرفتی دختر باهوشم

از ۲ سالگی مسواک میزنی البته قبلش میزدی کم و بیش اما از ۲ سالگی هر شب میزنه

هیجدهم مروارید از صدف بیرون زد دندان آسیاب از سمت راست بالا البته ۲ سالگی

 

 

 

 

فدای دخمل خوشگلم بشم

برای اولین بار سوار اسکوتر شدی عکس سیزده بدر بود که یادم رفته بود

آرمیتا تا امروز ۲ سال ۲ماه و ۲ روزش هست

۱/۲ /۹۲       ساعت ۱۲:۳۳

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

سلام به نفس زندگیم

یه سلام به دوستان عزیزم و نی نی های گلشان امیدوارم هر جا که باشن شاد و سلامت باشن

عزیزم ببخشید این چند مدت نتونستم بیام برات بنویسم چون داریم باقی مانده کارهای خانه میکنیم  

زیاد خونه نیستیم روز یکشنبه تمام خانه تمیز کردیم فقط مونده گاز و سینک و شیر آلات این چند روز

رفتیم بازار برای خرید متاسفانه هنوز موفق نشدیم چون سه خانواده هستیم هر کی یه چیز را دوست داره

شما هم این چند روز پیش مامانجون بودی یه دنیا ممنونم از مامان گلم از موقعی که به دنیا اومدی کمکم کرده

 

اینجا خونه مامانجون جمعه برای ناهار رفته بودیم خاله بعد از یک ماه از مسافرت آمده بود

 

هر جا میریم مهمانی باید خیار بخوری عاشق خوردن خیاری

چند روز پیش بارون اومد بابایی این عکس ازت گرفت عاشق چشمهای زیبایت هستم

ماشین عیدی مامانجون بهت داد با عروسک و یه دست لباس و کفش

هدیه دایی مامان از مشهد یه لباس خواب

فدایییییییییییییی اون خنده هاااااااااات

 

بفرمایید ادامه مطلب هدیه های دوستان گلم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

سلام به گل همیشه بهارم

ببخشید دختر گلم تو این ۱۳ روز برات مطلبی بزارم خیلی کم خونه بودیم بیشتر  بیرون بودیم

 

سفره هفت سین خیلی با عجله شد چون آب نداشتیم از خیلی کارها عقب افتادیم 

 

 

برای اولین بار ۲ فروردین رفتی ژارک شهر بازی متاسفانه همش گریه کردی تا سوار چیزی میشدی

 بعد از یک دور ژیاده شدی از شدت گریه نفست بند آمده بود

سفره هفت سین خونه دایی مامانی  

 سفره هفت سین خونه دایی بابایی

 سفره هفت سین خونه دایی مامانی  

سفره هفت سین خونه خاله مامانی   یه دونه از مارها پاره کردی

 

۱۱ فروردین رفتیم پارک کوثر یه عالمه بازی کردی 

بعد از اونجا رفتیم پارک باغ معین تا سوار سرسره میشدی میگفتی داده داده

لباس خاله بابایی برات دوخته 

قربون اون نگاه کردنت 

سیزده بدر گل خونه ما 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

سلام به بهونه قشنگم

عید نوروز بر همه مبارک باشه انشالله سال خوشی برای همه آرزو میکنم

خیلی سر سفره هفت سین برای همه دعا کردم انشالله همه به آرزوهای زیبایشان برسن

عزیز دلم امسال سومین سالی هست کنارمان هستی

سال ۹۰یک ماهه        سال ۹۱ سیزده ماهه  سال       ۹۲ بیست و پنج ماهه

یک فروردین ۲۵ ماهگی آرمیتا جونه مبارکت باشه گل قشنگم

عزیز دلم خیلی از شعر ها را یاد گرفته حتی خلاصه داستانهایی که میخونم میگه

نمیدونی چقدر ذوق میکنم وقتی شیرین زبونی میکنی

انشالله بعدا میام این پست تکمیل میکنم  این روزها کمی سرم شلوغه میام زود کاملش میکنم

 

 

از مریم جون مامان پریسا جون یه دنیا ممنونم ٢ تا تقویم خوشگل برات درست کرده بعدا میام میزارمشون

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مامان آرمیتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
Backgrounds
Flower Backgrounds